صفحه اصلی > داستان‌های کوتاه : قصه به‌عنوان تمرین همدلی؛ داستان کوتاه به منظور فهم کار خیر

قصه به‌عنوان تمرین همدلی؛ داستان کوتاه به منظور فهم کار خیر

تمرین همدلی از طریق داستان کوتاه در مجله ثواب

آنچه در این مقاله میخوانید

قصه به‌عنوان تمرین همدلی؛ چرا یک داستان کوتاه می‌تواند «کار خیر» را قابل‌فهم‌تر کند؟

بعضی وقت‌ها «کار خیر» را خیلی بزرگ و دور تصور می‌کنیم؛ شبیه کاری که باید پول زیادی داشته باشی، وقت زیادی آزاد باشد، یا شخصیت خاصی. اما زندگی روزمره ما بیشتر از اتفاق‌های ریز ساخته شده: یک نگاه، یک مکث، یک جمله که درست گفته می‌شود یا درست گفته نمی‌شود. اینجاست که داستان کوتاه برای تمرین همدلی تبدیل می‌شود به یک ابزار عملی: چون به‌جای نصیحت، تو را می‌برد داخل پوستِ آدم‌های مختلف؛ همان لحظه‌ای که تصمیم می‌گیرند نزدیک شوند یا عقب بکشند.

در قصه، ما از بیرونِ خودمان بیرون می‌آییم. یک بار گیرنده‌ایم که نمی‌خواهد دیده شود، یک بار دهنده‌ایم که نمی‌داند چطور کمک کند بدون اینکه طرف مقابل را کوچک کند، و یک بار ناظرِ سومی هستیم که فقط دارد صحنه را می‌بیند و دلش درگیر می‌شود. این مقاله چند داستان کوتاه دارد که هرکدام زاویه دید را عوض می‌کنند؛ بعد از هر داستان، یک «لنز همدلی» کوتاه می‌آید: نه برای اینکه بگوید چه باید کرد، فقط برای اینکه بگوید چه چیزی دیده و حس شد.

اگر دنبال ایده‌های اجرایی هم هستید، می‌توانید بعدا به صفحه ایده‌های کار خیر سر بزنید؛ اما فعلا، فقط قصه را بخوانیم و چند دقیقه آدم دیگری باشیم.

داستان اول: «صندلی کنار پنجره» (زاویه دید: دهنده، گیرنده، ناظر)

اتوبوس تند و تیز از میدان می‌گذشت. هوا سرد نبود، ولی باد از لای پنجره‌های نیمه‌باز می‌آمد و لبه روسری‌ها را تکان می‌داد. مریم کنار در ایستاده بود؛ یک دستش میله را گرفته بود و دست دیگرش یک کیسه نان سنگک را که بوی گرمش وسط شلوغی عجیب آرام‌بخش بود، محکم نگه داشته بود.

چشمش افتاد به پیرمردی که سعی می‌کرد تعادلش را حفظ کند. انگار زانویش قفل می‌کرد و باز می‌شد. مریم ناخودآگاه به صندلی خودش نگاه کرد؛ صندلی کنار پنجره. همیشه از بچگی دوست داشت آنجا بنشیند. یک لحظه گفت: «ببخشید آقا، شما بشینید.» جمله‌اش کوتاه بود، اما ته دلش لرزید: نکند پیرمرد ناراحت شود؟ نکند فکر کند او دارد منت می‌گذارد؟

پیرمرد اول نگاه نکرد. فقط سرش را کمی پایین گرفت. بعد، آهسته گفت: «نه دخترم، خوبم.» مریم دوباره گفت: «واقعا راحت‌ترم که شما بشینید.» این بار پیرمرد نگاهش کرد. نگاهش خسته بود، اما یک جور دقت هم داشت؛ انگار دنبال نشانه‌ای می‌گشت که این پیشنهاد، تحقیر نیست. چند ثانیه طول کشید، بعد نشست. خیلی آهسته. آنقدر آهسته که انگار می‌خواست نشان بدهد هنوز خودش اختیار دارد.

صندلی که خالی شد، یک زن جوان دیگر با عجله نشست. مریم جا خورد. پیرمرد که حالا نشسته بود، به زن نگاه کرد و چیزی نگفت. مریم هم چیزی نگفت. اتوبوس یک دفعه ترمز کرد. زن جوان دستش را دور کیفش حلقه کرد و سرش را پایین انداخت. مریم حس کرد صحنه پیچیده‌تر از یک «جا دادن» ساده است.

آن طرف‌تر، پسری که ایستاده بود و هدفون تو گوشش بود، از پشت شیشه به داخل نگاه می‌کرد. انگار همه چیز را دیده باشد. نه اخم کرد، نه لبخند زد. فقط چشم‌هایش چند لحظه روی پیرمرد ماند، بعد روی مریم، بعد روی زن جوانی که نشسته بود. و دوباره برگشت به بیرون.

لنز همدلی

در یک لحظه ساده، چند احساس همزمان کنار هم نشست: نیاز به کمک، ترس از کوچک شدن، و عجله‌ای که شاید از بیرون بی‌ادبی به نظر برسد. همدلی اینجا یعنی دیدن اینکه هر سه نفر، در حال حفظ شأن خودشان بودند؛ فقط با زبان‌های متفاوت.

داستان دوم: «کارت بانکی روی زمین» (زاویه دید: ناظر، گیرنده، دهنده)

جلوی خودپرداز همیشه یک جور اضطراب بی‌صدا هست؛ حتی وقتی صف کوتاه است. آدم‌ها طوری می‌ایستند که هم نزدیک نباشند، هم دور نباشند. مهرداد از سوپر سر کوچه بیرون آمده بود و می‌خواست کرایه تاکسی اینترنتی را کارت به کارت کند. چشمش افتاد به یک کارت بانکی که کنار جدول افتاده بود؛ نصفش زیر سایه، نصفش زیر نور.

اولین واکنش مهرداد یک ترس ریز بود: «اگه بردارم، فکر کنن می‌خوام سوءاستفاده کنم.» کارت را با دو انگشت برداشت، طوری که انگار به چیزی داغ دست زده. نگاهش رفت سمت در بانک، دوربین‌ها، آدم‌ها. یک پیرزن که آرام آرام جلو می‌آمد، ناگهان ایستاد و چشمش به کارت افتاد. رنگش پرید.

پیرزن کارت را شناخت. نه از شماره‌ها، از یک برچسب کوچک پشتش که نوه‌اش چسبانده بود؛ یک دایره نارنجی. نفسش تند شد. در کیفش را زیر و رو کرد و دست‌هایش لرزید. چند لحظه با خودش کلنجار رفت: «به این آقا بگم کارتمه؟ اگه نگه داشته باشه چی؟ اگه بگم، فکر کنه دارم تهمت می‌زنم؟»

مهرداد کارت را بالا گرفت و گفت: «خانم… این کارت مال شماست؟» صدایش مطمئن نبود، اما آرام بود. پیرزن یک قدم جلو آمد، بعد عقب رفت. گفت: «آره… فکر کنم… یعنی…» و جمله‌اش نیمه‌کاره ماند. مهرداد کارت را خیلی نزدیک نکرد، خیلی دور هم نگه نداشت؛ فقط گفت: «اگه دوست دارید اسم روش رو بگید که مطمئن بشیم.»

پیرزن اسم را گفت. مهرداد کارت را داد. پیرزن کارت را گرفت، نه با چنگ زدن، با احتیاط. بعد یک جمله گفت که بیشتر شبیه نفس راحت بود تا تشکر: «خدا خیرت بده، من امروز خیلی درگیرم…» مهرداد خواست بگوید «خواهش می‌کنم»، اما دید پیرزن انگار نمی‌خواهد گفت‌وگو ادامه پیدا کند. فقط سرش را تکان داد.

یک مرد میانسال که از صف خودپرداز این صحنه را دیده بود، زیر لب گفت: «هنوز آدم حسابی پیدا می‌شه.» مهرداد از این جمله خوشش نیامد؛ نه چون تعریف بود، چون انگار پیرزن را در موقعیت «شکار» گذاشته بود. مهرداد نگاهش را دزدید و رفت سمت تاکسی اینترنتی که رسیده بود.

لنز همدلی

در این صحنه، «کمک» فقط برگرداندن یک کارت نبود؛ مدیریتِ ترس و بی‌اعتمادیِ دو طرف هم بود. همدلی یعنی حس کردن اینکه گاهی آدم‌ها حتی وقتی خوشحال‌اند، ترجیح می‌دهند سریع از موقعیت خارج شوند تا دوباره کنترلشان را پس بگیرند.

داستان سوم: «پیامِ اشتباه در گروه خانوادگی» (زاویه دید: گیرنده، دهنده، ناظر)

گروه خانوادگی مثل یک اتاق است که همیشه چراغش روشن است؛ حتی وقتی کسی حرف نمی‌زند. سحر تازه از محل کار رسیده بود و موبایل را روی میز گذاشته بود که یک پیام جدید آمد. عکس یک پاکت خرید بود و زیرش نوشته: «اینم رسید، خدا رو شکر.» پیام از خاله بود، اما به اشتباه در گروه عمومی فرستاده شده بود؛ درست زیر جمله‌ای که چند دقیقه قبل سحر نوشته بود: «اگر کسی یه کار کوچیک آنلاین سراغ داره، معرفی کنه. فعلا وضعیت خوب نیست.»

سحر تصویر را زوم کرد. توی عکس، گوشه پاکت اسم یک فروشگاه بود؛ همان فروشگاهی که او همیشه دوست داشت، اما ماه‌ها بود واردش نشده بود. احساسش یک چیز ساده نبود: هم خوشحال شد که خاله چیزی خریده و حالش خوب است، هم یک گزیدگی کوچک آمد: «یعنی دیده که من نوشتم؟ یا اصلا بی‌خبره؟»

خاله چند دقیقه بعد پیام را پاک کرد. بعد خصوصی به سحر پیام داد: «عزیزم من اشتباه فرستادم. راستی اون چیزی که گفتی… اگه دوست داری من یه مبلغی کارت کنم.»

سحر به صفحه نگاه کرد. انگشتش روی کیبورد معلق ماند. خودش را در آینه آشپزخانه دید؛ موهای جمع‌شده، چشم‌های خسته. می‌خواست بگوید «نه»، چون نه گفتن برایش شبیه حفظ آبرو بود. می‌خواست بگوید «باشه»، چون واقعیت زندگی‌اش همین بود که پول لازم داشت. بین این دو، یک جمله سوم پیدا کرد: «مرسی که گفتی. اگه ممکنه فعلا کمک رو به شکل معرفی کار یا خرید خدماتم انجام بدی، بیشتر با روحم سازگاره.»

خاله چند دقیقه تایپ کرد. بعد نوشت: «فهمیدم چی می‌گی. فردا با یکی از دوستام حرف می‌زنم. تو هم هرچی بلد باشی، می‌تونی بهم بگی چه کاری می‌خوای.»

در گروه خانوادگی، دایی که همیشه شوخی می‌کرد، یک استیکر خنده فرستاد و زیرش نوشت: «این گروه واسه همیناس دیگه!» سحر استیکر را دید و لبخندش نیامد، اما دلش هم نخواست قضاوت کند. شاید دایی بلد نبود با این فضا چه کند. شاید شوخی، زبانِ دفاعیِ او بود.

لنز همدلی

اینجا همدلی یعنی لمس کردن یک مرز نامرئی: کمک کردن می‌تواند هم آرامش بدهد، هم شرم را فعال کند. و گاهی «پذیرفتن کمک» هم به اندازه «کمک کردن» شجاعت می‌خواهد، چون آدم می‌خواهد هم نیازش دیده شود، هم کرامتش.

داستان چهارم: «کیسه زباله در راه‌پله» (زاویه دید: دهنده، گیرنده، ناظر)

راه‌پله بوی نم می‌داد و کمی بوی زباله. کیسه زباله درست کنار آسانسور افتاده بود؛ نه آنقدر بزرگ که فاجعه باشد، نه آنقدر کوچک که نادیده بگیری. نسترن از سر کار برگشته بود و فقط می‌خواست برسد خانه. اما چیزی درونش گیر کرد: «اگه من بردارم بندازم سطل، یعنی دارم کار بقیه رو انجام می‌دم؟ یعنی تشویق می‌شه که دوباره تکرار کنن؟»

با همان تردید، کیسه را برداشت. سنگین نبود، اما خیس بود. از پله‌ها پایین رفت، تا حیاط، تا سطل. دستش بوی پلاستیک گرفت. وقتی برگشت بالا، در واحد روبه‌رو باز شد. پسر نوجوان همسایه، با موهای ژل‌زده و تی‌شرت گشاد، سرش را بیرون آورد. نگاهش سریع به راهرو و جای خالیِ کیسه افتاد. ابروهایش بالا رفت.

نسترن احساس کرد شاید الان باید چیزی بگوید. اما زبانش گیر کرد. پسر گفت: «خانم… اون کیسه…» و مکث کرد. نسترن گفت: «آره، بردم انداختم.» پسر یک لحظه سرخ شد. بعد گفت: «مال ما بود. مامانم گفت بذارم دم در که بعدا ببره… من گذاشتم بیرون که بو نگیره…» جمله‌اش شبیه توضیح بود، شبیه دفاع.

نسترن گفت: «اشکالی نداره. فقط… خیس بود، ممکن بود کف راهرو کثیف بشه.» سعی کرد لحنش نرم باشد، نه تند. پسر سرش را پایین انداخت و گفت: «باشه.» و در را بست.

چند ساعت بعد، مدیر ساختمان در گروه پیام داد: «لطفا زباله رو جلوی آسانسور نذارید.» نسترن پیام را دید و فهمید حالا پسر ممکن است فکر کند او گزارش داده. نسترن چیزی ننوشته بود. اما در ذهنِ پسر، شاید همین کافی بود: یک نفر دید، یک نفر قضاوت کرد.

فردا صبح، نسترن از خانه بیرون رفت و دید یک یادداشت کوچک روی تابلو اعلانات است: «ببخشید بابت دیشب. دیگه تکرار نمی‌شه.» امضا نداشت. نسترن یک لحظه دلش گرفت: از اینکه یک کیسه زباله، آدم‌ها را اینقدر راحت شرمنده می‌کند.

لنز همدلی

در این داستان، «نیت خوب» ممکن است با «اثر ناخواسته» همراه شود: کمک کردن می‌تواند در دیگری حسِ دیده شدن یا شرمندگی ایجاد کند. همدلی یعنی همزمان دیدن خستگیِ نسترن و اضطرابِ نوجوانی که می‌خواهد مستقل باشد اما هنوز بلد نیست مرزهای فضاهای مشترک را مدیریت کند.

یک نقشه کوچک برای خواندن قصه‌ها: تفاوتِ همدلی با قضاوت در کار خیر روزمره

گاهی ما بعد از دیدن یک صحنه، فوری نتیجه می‌گیریم: «فلانی بی‌ملاحظه است» یا «فلانی خیلی خوب است». قصه کمک می‌کند مکث کنیم و به جای برچسب، جزئیات را ببینیم. این جدول یک مقایسه ساده است تا هنگام خواندن داستان‌ها، حواسمان باشد چه چیزی داریم تمرین می‌کنیم.

وقتی قضاوت می‌کنیم وقتی همدلی تمرین می‌کنیم
سریع نیت طرف مقابل را حدس می‌زنیم (خوب/بد) اول احساس و موقعیت را می‌بینیم، بدون قطعیت درباره نیت
یک رفتار را به شخصیت تعمیم می‌دهیم رفتار را در زمینه می‌فهمیم: خستگی، ترس، فشار، عادت
خودمان را بیرونِ داستان می‌گذاریم: «من هرگز این کار را نمی‌کنم» خودمان را داخل داستان می‌گذاریم: «اگر جای او بودم چه می‌دیدم؟»
هدف، اثبات درست/غلط بودن است هدف، دیدن کرامت انسانی و پیچیدگی تجربه است

چالش‌های رایج در «نیت خوب» و «اثر واقعی»

  • چالش: کمک کردن ممکن است باعث شرمندگیِ طرف مقابل شود. راه‌حل: قبل از نزدیک شدن، یک جمله کوتاه و اختیارمحور فضا می‌سازد (مثل پرسیدن، نه اعلام کردن).
  • چالش: ناظرها با یک جمله می‌توانند فضا را قضاوت‌آلود کنند. راه‌حل: تمرین سکوت یا جمله‌های خنثی، گاهی مهربان‌تر از تعریف و تمجید است.
  • چالش: کمک در فضای دیجیتال مرزهای خصوصی را به هم می‌زند. راه‌حل: انتقال گفت‌وگو به پیام خصوصی و کم کردن نمایش عمومی.

تمرین یک دقیقه‌ای بعد از هر داستان: «اگر من یکی از این سه نفر بودم…»

برای اینکه داستان کوتاه واقعا به تمرین همدلی تبدیل شود، لازم نیست کاری بزرگ انجام دهیم. کافی است یک دقیقه مکث کنیم و سه جایگاه را امتحان کنیم: دهنده، گیرنده، ناظر. این تمرین، مثل نرمش کوچک ذهن است؛ نه برای کامل شدن، برای نرم‌تر شدن.

  1. به عنوان دهنده: در بدنم چه حسی است؟ عجله؟ تردید؟ ترس از بد فهمیده شدن؟
  2. به عنوان گیرنده: چه چیزی می‌خواهم حفظ کنم؟ آبرو؟ استقلال؟ آرامش؟
  3. به عنوان ناظر: کدام جزئیات را ندیده بودم؟ لحن، مکث، فاصله، دست‌ها، نگاه‌ها.

این تمرین، بدون نتیجه‌گیری اخلاقی هم کار می‌کند. اگر دوست داشتید این نگاه را در حوزه‌های مختلف گسترش دهید، مسیر ثواب در روابط انسانی هم دقیقا برای همین لایه‌های ریز برخوردهای روزمره است.

جمع‌بندی: همدلی، یک «قدرت نرم» برای کار خیرِ قابل‌زیستن

چهار قصه کوتاه خواندیم و هر بار زاویه دید عوض شد: صندلیِ اتوبوس، کارت بانکی، پیام گروه خانوادگی، و کیسه زباله در راه‌پله. نقطه مشترک همه‌شان این بود که «نیت خوب» همیشه مستقیم و تمیز به مقصد نمی‌رسد؛ گاهی در مسیر، با ترس، شرم، بی‌اعتمادی یا خستگی برخورد می‌کند. قصه به ما یاد نمی‌دهد قهرمان باشیم؛ کمک می‌کند آدم‌ها را چندبعدی ببینیم.

اگر بخواهیم یک قدم کوچک از این مقاله برداریم، شاید همین باشد: دفعه بعد که یک صحنه معمولی دیدیم، قبل از نتیجه‌گیری، یک بار در ذهنمان جای سه نفر بنشینیم. نه برای اینکه «حق را پیدا کنیم»، برای اینکه انسان را گم نکنیم. همدلی، همان زیرساختی است که کار خیرِ روزمره را قابل‌تداوم و کم‌تنش‌تر می‌کند.

پرسش‌های متداول درباره داستان کوتاه و تمرین همدلی

1) چطور یک داستان کوتاه می‌تواند تمرین همدلی باشد؟

چون داستان، تجربه را شبیه‌سازی می‌کند: ما بدون اینکه در موقعیت واقعی آسیب ببینیم یا کسی را برنجانیم، وارد ذهن و احساس چند نفر می‌شویم. وقتی روایت از زاویه‌های مختلف گفته می‌شود، مغز مجبور می‌شود از یک برداشت سریع فاصله بگیرد و جزئیات بیشتری را ببیند. همین مکث، هسته تمرین همدلی است.

2) همدلی یعنی تایید رفتار اشتباه دیگران؟

نه. همدلی بیشتر یعنی فهمیدن تجربه انسانی پشت رفتار، بدون اینکه لزوما آن رفتار را درست بدانیم. در قصه‌ها ممکن است کسی اشتباه کند، اما ما قبل از برچسب زدن، فشارها و ترس‌ها و نیازهایش را می‌بینیم. این دیدن، به تصمیم‌های دقیق‌تر و کم‌خشونت‌تر کمک می‌کند.

3) چرا بعد از هر داستان «لنز همدلی» می‌آید و نه توصیه؟

چون هدف این نوع محتوا، دستور دادن نیست؛ هدف، افزایش حساسیت نسبت به احساسات و موقعیت‌هاست. «لنز همدلی» فقط نام می‌گذارد روی چیزهایی که در صحنه جریان داشت: ترس از قضاوت، نیاز به اختیار، یا تلاش برای حفظ شأن. این نام‌گذاری، به خواننده فضا می‌دهد برداشت خودش را بسازد.

4) چطور این تمرین را در زندگی روزمره نگه دارم؟

با کوچک نگه داشتنش. لازم نیست هر روز بنشینید و تحلیل طولانی بنویسید. کافی است در یک موقعیت معمولی، فقط سه سوال کوتاه از خودتان بپرسید: من چه دیدم؟ دیگری چه چیزی را شاید دارد حفظ می‌کند؟ ناظرِ سوم چه برداشتی می‌کند؟ همین سه پرسش، تمرین را قابل‌تکرار می‌کند.

5) اگر همدلی باعث شود نتوانم مرز بگذارم چه؟

این نگرانی واقعی است. همدلی قرار نیست شما را بی‌مرز کند؛ قرار است انتخاب‌هایتان را انسانی‌تر کند. ممکن است شما همچنان «نه» بگویید، یا از موقعیتی فاصله بگیرید، اما با لحن و فهمی که آسیب کمتری تولید کند. مرز و همدلی می‌توانند همزمان وجود داشته باشند.

6) برای نوجوان‌ها و جوان‌ها هم این روش جواب می‌دهد؟

بله، چون قصه کوتاه اسکن‌پذیر است و سریع وارد موقعیت می‌شود. به‌خصوص وقتی روایت چندصدایی باشد، جوان‌ترها می‌توانند خودشان را در یکی از نقش‌ها پیدا کنند بدون اینکه احساس کنند کسی دارد به آنها درس می‌دهد. همین حسِ بی‌فشار، احتمال تکرار تمرین را بیشتر می‌کند.

یادمان باشد: همدلی، بیشتر از اینکه یک حس بزرگ باشد، یک مکث کوچک است؛ مکثی که اجازه می‌دهد آدم‌ها در ذهن ما، فقط یک برچسب نباشند.

باران امیری نویسنده و سردبیر تحریریه ثواب
باران امیری نویسنده و پژوهشگر سبک زندگی ثواب‌محور در مجله ثواب است. او نیکی را از «نیت» به «رفتارهای کوچک و قابل انجام» تبدیل می‌کند؛ با روایت‌های واقعی، راهنماهای ساده و ایده‌هایی که در زندگی روزمره واقعاً اجرا می‌شوند.
مقالات مرتبط

حداقل روایت، حداکثر اثر؛ داستان‌هایی درباره تصمیم‌های کوچک

روایت‌های کوتاه و مینیمال از تصمیم‌های کوچک که بی‌سر و صدا اثر اخلاقی می‌سازند؛ برای زندگی روزمره، قابل تکرار و بدون شعار.

یک صحنه، یک انتخاب؛ داستان‌های کوتاه درباره ثواب‌های روزمره

داستان‌های کوتاه از موقعیت‌های ساده زندگی که یک انتخاب کوچک، ثواب ماندگار می‌سازد؛ بی‌قضاوت، کاملاً روزمره و قابل تکرار.

ثواب همین نزدیکی؛ داستان‌های کوتاه از آدم‌هایی که کنار ما هستند

چند داستان کوتاه از ثواب‌های ساده‌ای که کنار ما اتفاق می‌افتند؛ روایت آدم‌های معمولی و کارهای کوچکی که دیده می‌شوند.

دیدگاهتان را بنویسید

9 − 2 =