صفحه اصلی > داستان‌های کوتاه : ثواب همین نزدیکی؛ داستان‌های کوتاه از آدم‌هایی که کنار ما هستند

ثواب همین نزدیکی؛ داستان‌های کوتاه از آدم‌هایی که کنار ما هستند

داستان‌های کوتاه ثواب از آدم‌های معمولی در زندگی روزمره | مجله ثواب

آنچه در این مقاله میخوانید

ثواب همین نزدیکی است

گاهی ثواب، شبیه یک اتفاق بزرگ معرفی می‌شود؛ چیزی که باید برایش وقتِ اضافه داشت، انرژی اضافه، پول اضافه. اما زندگی بیشترِ ما با «اضافه»ها نمی‌گذرد؛ با کمبود وقت، خستگی بعدِ کار، شلوغی رفت‌وآمد و فکرهای نیمه‌کاره جلو می‌رود. در همین زندگی معمولی، کارهای کوچک زیادی هست که نه نمایش می‌خواهد، نه تعریف، نه حتی توضیح. فقط دیده می‌شود؛ یا گاهی هم اصلا دیده نمی‌شود، اما اثرش می‌ماند.

این چند روایت، واقعی‌نما هستند؛ از آدم‌هایی که ممکن است هر روز از کنارشان رد شویم: همسایه، همکار، راننده، فروشنده، عضو خانواده، یا یک رهگذر. در هر داستان، یک انتخاب کوچک اتفاق می‌افتد؛ انتخابی که به‌جای قهرمان‌سازی، به ما یادآوری می‌کند «ثواب همین نزدیکی است» و به کارهای خیلی ساده گره خورده.

۱) همسایه‌ای که صدایش را پایین آورد

ساعت نزدیک یازده شب بود و راهرو بوی غذاهای مانده و شوینده می‌داد. درِ آسانسور که باز شد، صدای بچه‌ای می‌آمد که گریه‌اش از خستگی بود، نه لجبازی. مادرش یک کیسه خرید دستش بود و با یک دست، بچه را بغل کرده بود. از همان طبقه چهارم، صدای تلویزیونِ واحد روبه‌رویی بلند بود؛ خبری، با هیجان زیاد. کسی در را باز کرد؛ مردی با لباس راحتی، در حالی که موبایلش را جلوی صورت گرفته بود، انگار داشت چیزی را می‌دید و می‌خندید.

مادر بچه فقط یک نگاه کوتاه کرد، نه از جنس اعتراض؛ بیشتر شبیه خواهشِ بی‌صدا. مرد یک لحظه مکث کرد. انگار تازه فهمید نیمه‌شب است و یک نفر تازه رسیده. بدون حرف اضافه، صدا را کم کرد و در را آرام بست. نه «ببخشید» گفت، نه توضیح داد، نه منت گذاشت. همان‌قدر ساده که ممکن است از یک آدم خسته برآید.

بعدتر، روی تابلو اعلانات ساختمان هیچ یادداشتی نصب نشد. هیچ بحثی در گروه ساختمان شکل نگرفت. فقط شب، کمی نرم‌تر گذشت. شاید بچه زودتر خوابید. شاید مادر، یک نفس راحت کشید و کمتر احساس کرد در این شهر شلوغ، تنهاست.

مکث عملی: امشب اگر صدا، نور یا گفت‌وگوی بلندِ ما می‌تواند خواب کسی را ببرد، یک درجه پایین‌ترش بیاوریم.

۲) همکاری که «تو برو، من هستم» گفت

نزدیک پایان ساعت اداری بود. هوا هم مثل آدم‌ها دم‌کرده و سنگین. توی اتاق، بوی کاغذ و پرینت و چای سرد مانده بود. یکی از همکارها مدام به ساعت نگاه می‌کرد؛ نه از سر بی‌حوصله‌گی، از سر نگرانی. گوشی‌اش مدام بی‌صدا می‌لرزید. یک پیام کوتاه روی صفحه می‌آمد و می‌رفت: «مامان حالش خوب نیست، زودتر بیا.»

کار اما تمام نشده بود. یک فرم باید جمع می‌شد، چند امضا می‌خواست، و سیستم هم مثل همیشه کند بود. رئیس نبود، اما قوانین نانوشته بود: «می‌تونی بری، ولی فردا بابتش باید توضیح بدی.» همکار کناری، که خودش هم خسته بود و کیفش کنار میز منتظر بود، آرام گفت: «تو برو. من می‌مونم جمعش می‌کنم.»

نه دراماتیک بود، نه خیلی قهرمانانه. فقط یک جابه‌جاییِ کوچکِ فشار بود. همان شب، شاید آن همکار زودتر رسید خانه و کنار تخت مادر نشست. شاید یک استرس کمتر شد. و کسی هم نفهمید این کار در سکوت انجام شد.

روز بعد هم هیچ بنری بالا نرفت. فقط یک نگاه کوتاه بین دو نفر رد و بدل شد؛ از جنسِ «دیدم» و «ممنون».

مکث عملی: وقتی می‌بینیم کسی عجله‌اش از روی دلواپسی است، اگر می‌توانیم یک کار کوچک را برداریم و سبک‌ترش کنیم.

۳) راننده‌ای که پول خرد را «حق‌الناس» حساب کرد

تاکسی خطی شلوغ بود و آدم‌ها با صورت‌های درهم نشسته بودند. یکی با کیسه نان سنگک، یکی با کیف لپ‌تاپ، یکی با دو تا بچه که مدام به شیشه دست می‌کشیدند. مسیر کوتاه بود، اما ترافیک مثل همیشه طولش می‌داد. وقتی رسیدند، مسافرها پشت سر هم پیاده شدند و هرکس پولش را داد. یک نفر اسکناس داد و گفت: «خرد ندارم، بعدا حساب کن.» راننده سری تکان داد و گفت: «باشه.»

بعد از چند مسافر، همان نفر دوباره سوار شد؛ احتمالا برگشتنی‌اش هم همین مسیر بود. راننده این بار، بدون اینکه یادآوری شود، همان مبلغ خرد را از یک کیسه کوچک پول بیرون آورد و داد: «این مال دفعه قبل. کم نیاد.»

مسافر اولش جا خورد. بعد لبخند کوتاهی زد؛ لبخندی از جنسِ تعجب، نه تشکر پر سر و صدا. توی شهری که خیلی وقت‌ها «رُند کردن» تبدیل به عادت شده، بعضی‌ها هنوز به چند هزار تومان مثل یک مرز نگاه می‌کنند؛ مرزِ حق دیگری.

شاید برای راننده رقم مهم نبود، اما برای آن مسافر، حسِ امن بودن در یک معامله ساده، مهم بود. این جنسِ امانت‌داری، آرام و بی‌هزینه است؛ اما کمیاب که می‌شود، ارزشش بالا می‌رود.

مکث عملی: اگر جایی بدهکار یا طلبکار مبلغ کوچکی شدیم، همان لحظه یادداشتش کنیم و اولین فرصت، دقیق تسویه کنیم.

۴) فروشنده‌ای که «نه، همین یکی را بردار» گفت

سوپرمارکت محله، عصرها شبیه چهارراه می‌شود: آدم‌ها می‌آیند، می‌روند، قیمت می‌پرسند، پشیمان می‌شوند، دوباره برمی‌گردند. پیرمردی آمده بود برای خرید چند قلم ساده: یک شیر کوچک، یک بسته بیسکویت، شاید هم یک قرص نان. وقتی رسید پای صندوق، کارت بانکی‌اش چند بار خطا داد. پشت سرش صف جمع شد و نفس‌ها تندتر شد. پیرمرد زیر لب گفت: «ببخشید… انگار رمز یادم رفته.»

فروشنده نگاه کوتاهی به صف انداخت. معلوم بود می‌خواهد هم صف را جمع کند، هم پیرمرد را خجالت‌زده نکند. خیلی معمولی گفت: «عیبی نداره. همین‌ها رو بردار، بعدا حساب می‌کنیم.» پیرمرد گفت: «نه، نمی‌شه…» فروشنده حرفش را قطع نکرد، فقط کیسه را جلو هل داد: «نه، همین یکی را بردار. دفعه بعد.»

هیچ‌کس کف نزد. هیچ‌کس نگفت «چه آدم خوبی». اما پیرمرد وقتی از در رفت بیرون، شانه‌اش کمی صاف‌تر بود. گاهی بخشش در حدِ «شرم را کم کردن» است؛ نه در حدِ «مسئله را یک‌باره حل کردن». همین، اثرگذار است.

مکث عملی: اگر کسی جلوی ما گیر کرد، قبل از قضاوت، یک راه آبرومند برای عبور از موقعیت پیشنهاد بدهیم.

۵) اتوبوس و یک صندلی که «رزرو مهربانی» شد

اتوبوس تندرو شلوغ بود و آدم‌ها مثل قطعات پازل کنار هم ایستاده بودند. یک دختر نوجوان روی صندلی کنار پنجره نشسته بود. هدفون در گوشش بود، اما نگاهش به شیشه نبود؛ به داخل اتوبوس بود. چند ایستگاه بعد، زن میانسالی سوار شد؛ دستش پر نبود، اما پاهایش از خستگی می‌لرزید. بین جمعیت گیر کرد. چند نفر نگاه کردند و دوباره نگاهشان را دزدیدند؛ همان واکنش آشنا که از بس تکرار شده، بی‌حس شده است.

دختر هدفون را درآورد، بلند شد و صندلی را نشان داد. زن اولش قبول نکرد. دختر فقط گفت: «خواهش می‌کنم.» همین دو کلمه، نه زیاد بود، نه کم. زن نشست و نفسش آرام‌تر شد.

نکته اینجا بود: دختر خودش هم خسته بود. کیف مدرسه‌اش سنگین بود و زیر چشمش از کم‌خوابی گود افتاده بود. اما از جایی به بعد، آدم تصمیم می‌گیرد خستگی خودش را تنها معیار نکند. نه همیشه؛ فقط گاهی، آن‌قدر که شهر کمی قابل‌تحمل‌تر شود.

مکث عملی: اگر جایی ایستادن برای ما ممکن است، صندلی را به کسی بدهیم که «ممکن نیست» برایش.

۶) خانواده و یک پیام کوتاه که دیر نشد

خیلی از گره‌ها در خانواده با پول باز نمی‌شود؛ با یک پیام ساده باز می‌شود، اما همان پیام هم گاهی سخت است. یک خواهر و برادر را در نظر بگیرید که مثل خیلی‌ها، درگیر کار و زندگی‌اند و تماس‌ها به «بعدا زنگ می‌زنم» تبدیل شده. مادرشان چند روزی بود که خوابش به هم ریخته بود و کمتر حرف می‌زد، اما کسی دقیق نپرسیده بود چرا.

آن شب، برادر فقط یک پیام فرستاد: «مامان، امروز چی خوردی؟» نه نصیحت، نه بازجویی، نه توصیه پزشکی. مادر جواب داد و چند خط هم اضافه کرد: از دلش تنگ شده، از زانوی درد گرفته، از اینکه کسی حواسش نیست. همان چند خط، شروعِ گفت‌وگویی شد که مدت‌ها عقب افتاده بود. فردا خواهر هم تماس گرفت. آخر هفته، با هم رفتند دکتر. مشکل خیلی بزرگ نبود، اما رها که می‌شد، بزرگ می‌شد.

گاهی ثواب، همین است که «دیر نشود». اینکه قبل از اینکه فاصله‌ها عادت شوند، یک نخ کوچک ارتباط را نگه داریم. با یک سؤال ساده، با یک تماس کوتاه، با یک «یادت هست؟»

مکث عملی: به یک نفر از خانواده که مدتی است کمتر شنیده‌ایمش، فقط یک سؤال ساده بفرستیم؛ از جنس زندگی روزمره.

۷) رهگذر و پاکت کوچکی که گم نشد

جلوی دستگاه خودپرداز، همیشه عجله هست. آدم‌ها کارت را می‌گذارند، رمز را می‌زنند، رسید را می‌گیرند یا نمی‌گیرند، و راه می‌افتند. آن روز، یک پاکت کوچک روی زمین افتاده بود؛ نه خیلی چشمگیر، اما آن‌قدر که اگر کسی حواسش نباشد لگد بخورد و برود زیر ماشین‌ها. یک رهگذر خم شد، برداشت و نگاه کرد: چند برگ سند، یک کارت شناسایی و مقداری پول.

اولین واکنشِ خیلی‌ها شاید این باشد که «به من چه». یا بدتر، اینکه وسوسه شوند. اما او نه این بود، نه آن. وارد نزدیک‌ترین مغازه شد و از فروشنده خواست چند دقیقه پاکت را نگه دارد تا صاحبش برگردد. خودش هم همان اطراف ایستاد؛ نه با حالت نگهبانی، با یک حضور معمولی. ده دقیقه بعد، مردی با دست‌های لرزان برگشت؛ رنگش پریده بود. وقتی پاکت را دید، نفسش برگشت. گفت: «کل مدارکم این تو بود…»

رهگذر فقط گفت: «خوشحالم پیدا شد» و رفت. هیچ شماره‌ای رد و بدل نشد. هیچ انتظارِ تشکری شکل نگرفت. یک حق‌الناس کوچک، سرِ جایش ماند. و شاید آن مرد، یک هفته از دویدن بین اداره‌ها و بانک‌ها نجات پیدا کرد.

مکث عملی: اگر چیزی پیدا کردیم که هویت صاحبش را دارد، چند دقیقه از وقتمان را برای برگرداندنش کنار بگذاریم.

نقشه راه ثواب‌های کوچک: از دیدن تا انجام دادن

این رفتارهای ساده، یک الگوی مشترک دارند: اول «دیدن»، بعد «کم کردنِ رنج»، و در نهایت «بی‌سر و صدا تمام کردن». برای اینکه این انتخاب‌ها در زندگی روزمره قابل‌تکرار باشند، لازم نیست آدم تبدیل به نسخه ایده‌آل خودش شود؛ کافی است چند موقعیت پرتکرار را بشناسیم و واکنشِ آماده داشته باشیم.

مقایسه چند موقعیت روزمره و واکنش‌های کم‌هزینه

موقعیت ثواب نزدیک (کار کوچک) هزینه برای ما اثر محتمل برای طرف مقابل
صف و معطلی یک جمله آرام و آبرومند، یا کمک کوتاه کم کم شدن شرم و تنش
رفت‌وآمد (تاکسی/اتوبوس) رعایت دقیق حق، یا دادن صندلی کم تا متوسط احساس امنیت و احترام
محیط کار برداشتن یک کار کوچک از دوش دیگری متوسط کم شدن اضطراب و فشار
خانه و خانواده پیام کوتاه، تماس کوتاه، سؤال ساده کم کم شدن فاصله و نگرانی

چالش‌ها و راه‌حل‌های کوچک

  • چالش: خستگی و بی‌حوصلگی. راه‌حل: کارهایی انتخاب کنیم که زیر یک دقیقه انجام می‌شوند (کم کردن صدا، یک پیام، یک یادآوری).
  • چالش: ترس از سوءبرداشت یا سوءاستفاده. راه‌حل: کمک را محدود، روشن و محترمانه انجام دهیم؛ بدون وعده‌های بزرگ.
  • چالش: عادت به بی‌تفاوتی در شلوغی شهر. راه‌حل: فقط «یک نفر» را در هر روز ببینیم؛ قرار نیست همه را نجات بدهیم.

جمع‌بندی: ثواب را در مقیاس امروز نگه داریم

ثواب همین نزدیکی است، وقتی که زندگی روزمره را همان‌طور که هست می‌بینیم: با آدم‌های خسته، با صف‌ها، با اضطراب‌ها، با حساب‌وکتاب‌های ریز، با مادرهایی که کم‌حرف می‌شوند و بچه‌هایی که نیمه‌شب گریه‌شان می‌گیرد. در این میان، کارهای کوچک اگر دقیق و به‌موقع باشند، می‌توانند روزِ کسی را قابل‌تحمل‌تر کنند؛ بی‌آنکه ما تبدیل به قهرمان شویم یا دیگری را بدهکارِ تشکر کنیم.

اگر بخواهیم یک معیار ساده داشته باشیم: هر جا می‌شود «رنجِ بی‌دلیل» را کمی کم کرد، یک فرصت نزدیک برای ثواب هست. نه لزوما با پول و وقت زیاد؛ گاهی با کم کردن صدا، پس دادن پول خرد، دادن حقِ نشستن، یا یک پیام کوتاه که دیر نشود. همین.

پرسش‌های متداول

چطور بدون نمایش و خودنمایی کار خیر انجام بدهیم؟

بهترین راه این است که «کم‌حرف» و «مشخص» عمل کنیم: کمک کوچک، جمله کوتاه، و تمام. لازم نیست توضیح بدهیم یا منتظر واکنش بمانیم. اگر کمکمان طوری باشد که طرف مقابل احساس شرمندگی نکند (مثل حفظ احترام در صف یا موقع پرداخت)، احتمال خودنمایی هم کمتر می‌شود.

اگر احساس کنیم ممکن است از مهربانی ما سوءاستفاده شود چه کنیم؟

می‌شود مهربان بود و مرز داشت. کمک را محدود و قابل‌مدیریت نگه دارید: مثلا یک بار راهنمایی، یک بار نوبت دادن، یا یک همراهی کوتاه. وارد تعهدهای مبهم نشوید و اگر لازم شد محترمانه «نه» بگویید. ثواب نزدیک، با تصمیم‌های روشن و امن هم ممکن است.

آیا کارهای خیلی کوچک واقعا اثر دارند؟

اثرِ کار کوچک، بیشتر از اندازه‌اش است چون در لحظه‌های حساس اتفاق می‌افتد: وقتی کسی خجالت‌زده است، وقتی عجله دارد، وقتی خسته است. کم کردن یک تنش کوچک یا حفظ یک حق کوچک، می‌تواند روز یک نفر را از فرو رفتن در فشار بیشتر نجات دهد. همین قابل‌توجه است.

در محیط کار، کمک کردن باعث نمی‌شود کار خودمان عقب بیفتد؟

اگر کمک از جنس «برداشتن یک کار کوچک و مشخص» باشد، معمولا مدیریت‌پذیر است. می‌توانید زمان بگذارید اما سقف داشته باشید: مثلا ده دقیقه یا انجام یک مرحله از کار. کمک‌های بی‌حد و مرز فرسوده‌تان می‌کند، اما همکاریِ کوتاه و دقیق هم فشار را کم می‌کند هم رابطه را انسانی‌تر نگه می‌دارد.

چطور این رفتارهای خوب را تبدیل به عادت کنیم؟

به‌جای هدف‌گذاری‌های بزرگ، یک «نشانه» برای خودتان بگذارید: مثلا هر بار سوار تاکسی یا اتوبوس می‌شوید، به حق و راحتی دیگران دقت کنید؛ یا هر پنجشنبه به یک نفر از خانواده پیام کوتاه بدهید. عادت با تکرارِ کوچک ساخته می‌شود، نه با هیجان مقطعی.

باران امیری نویسنده و سردبیر تحریریه ثواب
باران امیری نویسنده و پژوهشگر سبک زندگی ثواب‌محور در مجله ثواب است. او نیکی را از «نیت» به «رفتارهای کوچک و قابل انجام» تبدیل می‌کند؛ با روایت‌های واقعی، راهنماهای ساده و ایده‌هایی که در زندگی روزمره واقعاً اجرا می‌شوند.
مقالات مرتبط

حداقل روایت، حداکثر اثر؛ داستان‌هایی درباره تصمیم‌های کوچک

روایت‌های کوتاه و مینیمال از تصمیم‌های کوچک که بی‌سر و صدا اثر اخلاقی می‌سازند؛ برای زندگی روزمره، قابل تکرار و بدون شعار.

قصه به‌عنوان تمرین همدلی؛ داستان کوتاه به منظور فهم کار خیر

داستان‌های کوتاه برای تمرین همدلی و فهم کار خیر در موقعیت‌های واقعی زندگی؛ با تغییر زاویه دید و بدون قضاوت، تا نیت به قدم کوچک برسد.

یک صحنه، یک انتخاب؛ داستان‌های کوتاه درباره ثواب‌های روزمره

داستان‌های کوتاه از موقعیت‌های ساده زندگی که یک انتخاب کوچک، ثواب ماندگار می‌سازد؛ بی‌قضاوت، کاملاً روزمره و قابل تکرار.

دیدگاهتان را بنویسید

چهار + پنج =